در هر جای بلند از جهان بر ایستادن بماند
همه چیزها
حتی هوا را
شکل بدهد در میان دستهایش
ایستادن بدهد و دورش را سنگ بچیند
رسیده و نارس
برهرجای کوتاه بلند نه جهان
به نه ایستادن نماند
هیچ چیز را
حتی زمین
شکل ندهد در بی میان دستهایش
بنشاند
و وسطش را به سنگ سنگین
در هیچ جایی که نه بلند است نه کوتاه
بی شکلی مطلقی است حتی در نبود دستها
بخواباند خواب را واز خلأ پر کند
تا جاذبه ای از ۸ / ٩ روی آن بی تاثیر
باشد
ادامه نمیدهم
- منم آشیل
- فردوسی نامم را به کرّات در قلبش حک کرده ، هرودوت
- کجای این شعر (باید بخوابم)
- که جنبش نویسندگان بدون مرز
جُنبم نکند این شبها
- به خاطراتم نخندید!
- اینجا نامی از تو یا شعر تو نیست
- (من از تو چه قدر بدم می آید!)
-....و بلند ترین آفاق را نه در"چشمهایش "
- و لذت را هنوز مانده است
این نفس ها را بنوشی(بشماری)
شب را
- ومن چقدر به خون تو که هی می خواهی بخندی...
قطره
قطره
- و من...
- چقدر من..
- بگذریم
- منم سزیف - با گویی در دستش
(بگزار تمامش کنم)
- خبر دهید به تمام آنهایی که می خواستند بخندد
- اینبار سنگ خواهد ایستاد این بالا
- ومن خواهد پرید آن پایین با جاذبه 9.8
از همین جا که ایستاده ام بودم هستم
حالا خواستی بخندی بخند
( 9.7 - 9.5 - 9. - 8.3 - 5 - 1 - 0.25
0.0000000075 ---------------------)
٭ شاید تونل
در میانه رسیدن و هرگز
تنگی نفسی زود گذر باشد
در خمیدگی تبسمت.
٭ در این لحظه بی اتفاق
این تنها نگاه است
که حرف می زند می نویسد در تاریکی
در همین لحظه جهان شکل می گیرد
و تو در مقابل می نشینی.
شاید
هیچکس نمی داند
این سکوت
در زیباترین شکلش
بی اتفاق
اتفاق افتاده است.
٭ روی درخت می نشیند.
افتادن سیب
تنها
کُشندگی بی رحم ارتفاع می شود.
تشنه می شوم
برای پرسه زدن در خیابان تعطیل شب
وقتی
بارانی توام.
کاری که
هیچ گاه نمی کنم.
٭ فکر کن به ماه
که از این جا
تابدر تا شهر تو
باهلالش
خطر میکند
و هیچگاه
........
افتادن سقوط را ببین در ماه
در این بی مکان تر
در این کنارترین اتفاق
پستی ارتفاع برگ و گوش هایی از بی خروسی خاک
ما در میان کسوف خوابیده ایم
که دستهامان عادت کرده اند
بی شکست به پایین ماندن.
از سیب هم خواهشی است طولانی
که نقششان متفاوت باز شود
روی سن جهنم
اگر نیافتد روی هیچ زمین
تو بگو
با خاک پرداخت
ماهِ چهره اش را
خروسهایِ صدا در نیاورده را
بر هنجره اش بست
حنجره
بعد به دست نگاه بر هزار تایِ گوشش ساخت
وردی آرام به شناختن اش
هنگامی که باد می وزد
دستانش را
برگِ دستانش را به برگِ گوش می گیرد
ماه بر خاک می تابد
و خروس هایِ نابالغ
شاعرانِ ورد
و خروسهایِ نابالغ ِ جیغ
شاعر
بر خوابِ ورد
بی مفهوم
جیغ
می خواند
با خاک پرداخته است
ماه چهره ...
نباشد که
دست و پا بزند
نگاه نکرده تامل ،از تردید
در مرداب زلال
معلق نماند برهنه در کسوف
حتی و هرگز سقوط نکند به ارتفاع از تاریکی و سیاه
اگر دستی که برگشوده نمی شود
هیچ سکوت نخواند از هنجره ای باز نشده
اگر حتی رهنمون شود به نبودن ونیست
وقت شکوه و زوزه کوچه ها
از همین چند واژه غیبت نشکافد
هر چه صخره ای زمین
نلرزد هر چه پیراهن زمان
اگرکه......
...باد اگر که مرگ
هر زشتی خرچنگ است - چشمانم
هر چه خاک است-چشمانم و
روز گار
باد های سفت شاخه های مزه هایم را شکسته اند
بد
دلم برای خودم
من
...
درخت کاجی را میتکانم
سیب های ریخته اش را جمع میکنم
و لابد این تیر که سوراخم می کند
سر مداد رنگی قرمز دخترم است
که کاج نقاشی میکند
و سیب می خورد
...
|
+| نوشته شده توسط
... در جمعه یازدهم اسفند 1385
|